اجرای تئاتر پوست سیاه -صورتک های سفید
نویسنده : آزاده شاهمیری
کارگردان ایثار ابو محبوب
بازیگران : وحید آقا پور-رویا بختیاری-رامین سیار دشتی-محمد رضا نجفی -نوید محمد زاده -الهام حیدری-میثم کریم پور
زمان-۴ شنبه -٩ اردیبهشت- سانس ٢ و ۴ ( دو اجرا) مکان: مرکز تولید تئاتر- بلوار کشاورز-پارک لاله ( کانون پرورش فکری )
دوازدهمین جشنواره ی تئاتر دانشجویی
پی نوشت : دوستان عزیز متاسفانه به گروه هیچ بلیط مهمانی ندادند که من در اختیار شما بذارم و فقط فروش گیشه دارند و از اونجایی که من خودم انتظار دارم وقتی دوستی از من دعوت می کنه تا اجراش رو ببینم بلیط هم در اختیارم بذاره تا مجبور نباشم بلیط بخرم گفتم این موضوع رو عنوان کنم . .. من شرمنده .البته احتمال داره بعد از جشنواره اجرای عمومی داشته باشیم...
نظرات ()عصر یک روز بهاری .آسمون گرفته .لیوان چای .چای بی مزه.بی مزه مثل همه ی چیز های دیگر این روز های من و سیگار ارزان که دلالت بر بی پولی این روز ها می کند با طعم تلخ و خاک مزه اش که نمی فهمم مشکل از آن است یا من..
و درست در همین روزهاست که در شعر دوستی سقوط می کنم از بلند بالایی به پایین و دوست عزیز صدای افتادنم را به فراموشی می سپارد وپایم از این سقوط نمی شکند و به رفتن ادامه می دهم و دلم می گیرد که البته می دانم گرفتن دل این روزها طبیعی است و پیشتر ها طبیعی نبود و هر وقت می گرفت دل دوایش گرمیچر بود که مادر بزرگم آنرا در قاشق چای خوری یا ناهار خوری که درست یادم نیست می ریخت و من نق نق و مادر بزرگ که عزیز می خواندیمش و اسمش معصومه بود برای راضی کردن از برای خوردن گرمیچر قاشق را هواپیما می کرد و فرودگاه که دهانم بود اجازه ی فرود و صدای آآآآآآآآآآآآآ و تمام و دل گرفتگی که نه دل پیچگی هم تمام و نمی دانم چرا این روزها در قوطی هیچ عطاری گرمیچر یافت نمی شود و به یقین گرمیچر هم مرد با عزیز در اسفند ٧۶.
ودر همین روز هاست که می فهمم خانه ی دوست کجاست ک س و ش ع ر است .به یقین شا عر در یک روز شاید بهاری .حشری تر از همیشه در حالی که نشئه ی علف -تل یا هر زهر مار دیگری و یا حتی شاید پاتیل چندین پیک آب شنگولی .گیج و حیران و در کف -دنبال خانه ی دوست تا ترتیبش را بدهد و از بخت بد نیافته و دست از پا دراز تر به کنج عزلت خویش برگشته و نالان و گریان با خویش تکرار که خانه ی دوست کجاست؟؟؟ خدا می داند که حتی شاعر انسانم آرزوست نیز به همین معظل دچار تنها با این تفاوت که فرا جنسیتی برخورد ولی در حشریت والاتر از شاعر مذکور به این دلیل که انسانش آرزوست.بله آرزوست و باز هم خدا داند و بس که شاید به دنبال دوستش آرزوست.آرزو.
و باز هم در همین روز هاست که دلم می خواهد گریه کنم و می دانم گریه ام نمی گیرد و هیچ چیز یا کسی ارزش گریستن را ندارد و شاید مثل سگ دروغ بگویم اما اینطور فکر می کنم در این لحظه و لحظه ها جز بزرگی از زندگی را تشکیل می دهند و اگر غیر از این بود هیروشیما در همان یک لحظه فرو نمی ریخت و منچستر در همان چند لحظه قهرمانی اروپا را در همان بازی معروف از بایرن پس نمی گرفت وحتی من هم نطفه ام بسته نمی شد در لحظه ای که پدرم ترتیب مادرم را می داد .آن لحظه ی سرنوشت ساز انزال که نمی دانم زود رس بوده ام یا دیر رس؟
و در آخر اینکه این روز ها بی مزه ام مثل استکان چای روبرو.
نظرات ()یک سال دیگه هم گذشت .هیچ حرفی برای گفتن ندارم .همه ی حرف ها زده شده و انگار من هم به ته.از عید و روزهای تعطیلش متنفرم .روزهای کش دار و خسته کننده که همش جلوی تلویزیون ولو می شم و به این فکر می کنم یک جورایی از وقتم استفاده کنم و تا به خودم می آم شب شده .روزهایی که همش خوابم می آد و پر از اظطراب و وسواس های عجیب و غریب می شم .وای که چه قدر از این عید و شاد بودن های دروغینش بدم می آد .من واقعا و صادقانه از این که این عید اومده متنفرم .کثافت .کثافت محض...گه به عید
نظرات ()
توجه نمی کند .توجه می کنم.می کنم توجه را همیشه و متوجه که توجه را نمی کند .بازی می کنم همه چیز را به غیر از توجه و نمی دانم متوجه می شود که من توجه را که نه به دروغ بلکه به راست می کنم .راست می کنم توجه ام را.
بازی ام می گیرد .بازی می کنم .سعی را می کنم .سعی در کردن بازی .سعی در راست بازی کردن .نمی دانم چه قدرش راست می شود و چه قدرش دروغ اما من سعی را می کنم .
چه قدر توجه را جلب می کنم یا نمی کنم را نمی دانم .اما در بازی بیشتر احساس می کنم کردن توجه را .فکر می کنم توجه آدم ها را می کنم جلب در بازی.و نمی دانم چرا نمی شود کردن توجه را در غیر بازی .اینکه چرا آدم ها نمی کنند توجه ام را در غیر بازی.
توهم ندارم .تنها نیستم و تهی.تکاپویی ندارم در کردن جلب توجه یا حد اقل می کنم فکرم را این طور و سوال دارم که چرا آدم ها در بازی توجه را می کنند و در غیر بازی بی میل به کردن توجه؟؟؟
نظرات ()من خواب زیاد می بینم .خیلی زیاد .چند وقت پیش خواب دیدم.شهرداری تمام گربه های شهر رو جمع کرده و می سوزونه .گربه ها داخل یک دایره جمع شده بودند و می سوختند .یک دایره ی سوزان.یک دایره ی شوم.یکی از گربه ها از دایره جست و فراری شد.در حالی که می سوخت و جیغ می کشید .
دیشب خواب دیدم توی ماشین دوستم علی نشستم و دارم باخ گوش می کنم ( یک هفته پیش این اتفاق افتاده بود ) موسیقی رو به وضوح می شنیدم ( دقیقا همون قطعه ای بود که اونروز تو ماشین -دوستم گذاشت) داشتم از شنیدنش لذت می بردم و به یک سری از ارزشهای یک کار کلاسیک آگاه می شدم.به نظرم اومد یک کار کلاسیک بی وقفه در حال پیدا کردن شباهت هاوتفاوت های خودش با یک کار مدرنه و این مقایسه از اونجایی می آد که وقتی به یک کار مدرن گوش می دی احساس می کنی قبلا اونو گوش دادی و این احساس از حافظه ی شندیداریه کلاسیک ما می آد .به نظرم تمام آدم هایی که موسیقی مدرن رو دوست دارن و از کلاسیک ها بیزارن اگه بتونن بدون موضع گیری به یک کار کلاسیک گوش بدن می تونن اونو دوست داشته باشن .به نظر می رسه یک کار کلاسیک در حال جدال همیشگی برای مدرن بودنه و هر کار مدرنی در تلاشی بی وقفه برای کلاسیک نشدن ( کاری غیر ممکن )
به نظر می رسه دنیای شخصیت پردازی قهرمانانه در سینما-ادبیات -تئاتر و... به پایان رسیده .چیزی که ما امروزه بیش از بیش در این مدیوم ها می بینیم حضور ضد قهرمانهایی است که جایگزین قهرمانهای گذشته شده اند .شاید این از ویژگی های دوران معاصر باشد که دیگر قهرمانی وجود ندارد ( شاید در گذشته هم نبوده ولی با این تفاوت که انسان امروزی به درک کا مل تری از زیستن رسیده) به هر حال دیگر قهرمانی وجو د ندارد و ضد قهرمانهای امروز انسانهای پر تناقصی هستند که درد زیستن را به جان خریده اند و با تمامی ضعف های انسانی شان وجود دارند و همین ضعف ها به آنها معنا و هویت می بخشد و جالب آنکه امروزه اگر قهرمانی هم وجود دارد و مثلا در سینما عرضه می شود ( اسپیدر من-بتمن -هایک شکست ناپذیر.ایرون من و ...) بیشتر از حال و هوایی کارتون گونه و فانتزی بر خوردارند .
چند روز پیش برای دیدن اجرای خیابانی (گروه لهستان ) به پارکینگ تالار فردوسی رفته بودم .در میانه ی اجرا یکی از بازیگران نمایش پرتقالی را به شدت به سمت تماشاچیان پرتاب کرد ( با شدت و بدون توجه به اینکه این پرتقال به چه جایی اثابت می کند) پرتقال با شدت به صورت یکی از تماشاچیان ( یک خانم که از قضا از دانش آموختگان تئاتر هست ) بر خورد کرد و بینی اون خانم غرق خون شد.نمایش ادامه پیدا کرد و به خوبی و خوشی به پایان رسید .
مسئله ای که مطرحه : ١-هیچ یک از اعضای جشنواره برای کمک و دلجویی از اون خانم نیومدند و اون خانم در نهایت با دستمالی که یکی از تماشاچیان در اختیارش گذاشت سعی در جلوگیری از خونریزی بود ( حالا بماند که شاید به علت شدت پرتاب بینی ایشون صدمه ی جدی تری دیده باشد )و این در حالی است که چند روز قبل از شروع جشنواره اعلام شده بود که تمامی شرکت کننده ها و تماشاچیان جشنواره بیمه شده اند .
٢ - من که معنای پرتاب پرتقال رو نفهمیدم .حالا در نظر می گیریم من آدم خنگی هستم و کاربرد نشانه ها ی اجرایی رو درک نمی کنم و پرتاب اون پرتقال لازم بوده.آیا نباید اون بازیگر نگاه کنه اون پرتقال به کجا پرتاب می شه ؟؟آیا اگه این کار از یک گروه ایرانی در یک کشور و یک جشنواره ی خارجی دیگر سر می زد قضیه به همین سادگی ها تموم می شد و گروه با صلابت به اجراهای باقی مانده اش ادامه می داد و آن بازیگر همچنان پرتقال پرت می کرد؟ (یکی از دوستام تعریف کرد که در اجرا های بعدی هم این پرتقال پرتاب شد و باز هم به اشخاصی اثابت کرد -حالا ممکنه این دفعه مثلا به بینی نخورده باشهو ما می تونیم شاکر باشیم که کسی صدمه ی جدی تری ندیده )
و در پایان اینکه هر وقت به این اجرای سرشار از تصاویر بدیع و جذاب فکر می کنم .تنها یک تصویر در ذهنم نقش می بنده.تصویر خانمی که بینی اش غرق در خون است و چشم هایش بر اثر درد پر از اشک .دستمالی بر روی بینی اش گذاشته و با مظلومیتی زیاد به اجرا چشم دوخته است .
نظرات ()موسیقی خیلی خوبه .به آدم پر می ده .می تونی پرواز کنی .می تونی خیالبافی کنی و از بودنت لذت ببری.می تونی باهاش هر جایی دلت می خواد بری.می تونی باهاش برقصی .فکر کنی.سیگار بکشی و لذت ببری. می تونی باهاش احساس بهتری به خودت -آدم های اطرافت و زندگی داشته باشی .هیچ چیزی مثل موسیقی حال آدم رو خوب نمی کنه .
من موسیقی امروز رو دوست دارم . خیلی ها می گن این موسیقی مبتذل (رپ -پاپ -زیر زمینی های امروزی و یا هر موسیقی دیگه ای که مال اینروز هاست) من ریتم این موسیقی رو دوست دارم .یک ریتم تند و بی پروا .به آدم شور می ده .کلمات ترانه ها مال زندگی امروزه حتی اگه کلمات مبتذلی باشه .من این ابتذال رو می شناسم .می فهمم .دارم زندگیش می کنم .خودمونیم ها ابتذال دقیقا یعنی چی ؟؟
به نظرم این اتفاق خوبیه که هر آدمی بتونه بخونه و موسیقی بسازه.قبل تر ها این امکان وجود نداشت .هر کسی نمی تونست کار ضبط کنه و راحت پخشش کنه اما امروز به لطف نرم افزار های صوتی خیلی راحت تر می شه موسیقی ساخت و خیلی ارزون می شه کار ضبط کرد و از طریق اینترنت پخشش کرد .این اتفاق خوبیه .موسیقی دیگه انحصاری نیست . البته به هر حال در این میون کار های ضعیفی هم ساخته و پخش می شه .کلمه ی ضعیف شاید کلمه ی درستی نباشه چون ضعف موسیقی رو سلیقه ی مخاطبش تعیین می کنه و نمی شه گفت یک شیش و هشت سبک کار بد یا مبتذلیه چون به هر حال مخاطبانی داره و اونها ازش لذت می برن .پس بهتره بگم در این میون کار هایی هم تولید می شه که باب میل و سلیقه ی خیلی از ما نیست .
اینترنت این امکان رو به وجود آورده تا موسیقی امروز فارغ از نظارت و ارزشیابی و سانسور های دولتی از پاستوریزگی ( عقیدتی -اخلاقی -اجتماعی و مذهبی دولتی ) فاصله بگیره .کاش این امکان برای تئاتر هم وجود داشت .سینما و ادبیات هم به لطف امکاناتی که برای عرضه داره ( ادبیات از طریق اینترنت -وبلاگ نویسی) و سینما ( پخش های معروف به غیر قانونی و خیابانی -اینترنتی -و پخش خارجی ) این امکان براش وجود داره اما بیچاره تئاتر که دولتی است و انگار می ماند .
دیشب علیرضا افتخاری میهمان برنامه ی شب یلدا ( کانال یک )بود.افتخاری شکلی از موسیقی گوش دادن را دیکته می کرد (که البته منظورش کار های خودش بود) و موسیقی ای که به قول خودش جوان های امروز ی در ماشین می گذارند و عربده می کشن را تقبیح می کرد و دائم در حال تعیین تکلیف کردن برای ملت بود و در جایی از صحبت هاش با نقل قولی از مقام معظم رهبری موسیقی را ارتقا دهنده و تغیر دهنده ( منظور ارتقا و تغییر از نوع جمهموری اسلامی وار) آخه یکی نیست بگه به تو چه که مردم چی دلشون می خواد گوش بدن .تو برای خودت و مخاطبات بخون و لطفا کاری به سلیقه ی مردم نداشته باشه .زوره مگه ؟ مگه من کاری به موسیقی تو دارم ؟ ها؟؟بد می گم بگو بد می گی؟؟؟
نظرات ()-سخت می شود نوشتن بعد از مدتی و ذهن سعی در تظاهر .تظاهر به دیگرگونه شدن و رشد که واژه ایست مجهول و می سازد بسیار سو تفاهم ومن حیران میان تظاهر و حقیقت که یکسان اند و همسان.
٢-وعده ی سر خرمن می دهد من به من و می دانم که چه باید بکنم و نمی کنم .
٣-دلتنگ روز های دور می شوم در این وبلاگ و بغض که نه .حسرتی می آید و می ماند و می رود و من می مانم و این رو ز ها و روز های فردا .
نظرات ()بعد از تقریبا یک سال می خوام دوباره اینجا بنویسم .
نظرات ()تصمیم گرفتم بعد از عید و تموم شدن اجرای افسانه از تهران برم.می رم مرودشت شیراز و می خوام برای همیشه اونجا بمونم .یک کاری گیر اوردم و قراره خونه ای اجاره کنم و همون جا بمونم.
دیگه هیچ انگیزه ای برای اینجا موندن ندارم.تئاتر وبازیگری رو هم برای همیشه بیخیال می شم و امیدوارم دیگه هیچ وقت بر نگردم.
این آخرین پست این وبلاگ و بعد از این چیز دیگه ای نمی نویسم.
نظرات ()حال بد دیگه برام بد نیست . یک چیزیه مثل همه ی چیز های دیگه .
توی خونه می شینی و سیگار می کشی و پنجره رو باز نمی کنی تا سردت نشه و فکر می کنی .نمی خوای فکر کنی اما می کنی و آدم ها و احساس ها و لحظه ها جلوی چشمت رژه می رن.مادرت با برادرت توی اتاقت با هم حرف می زنند.مادرت خاطرات نوجوانیشو برای پسرش که برادرت باشه تعریف می کنه و تو بار ها این خاطرات رو شنیدی و مادر هر بار به روایتش چیزجدیدی اضافه می کنه تا روایت تازه و جذاب باقی بمونه .نمی خوای گوش کنی اما می کنی و سیگار می کشی.مادرت پنجره رو باز می کنه تا دود سیگار بیرون بره و تو پنجره رو می بندی و مادرت اعتراض می کنه و تو بی اعتنا به حرفهاش سیگار می کشی و مادرت به همراه برادرت اتاق رو ترک می کنه تا توی پذیرای به ادامه ی روایتش بپردازه .
عرق می ریزی و نمی تونی بخاری رو خاموش کنی که اگه بکنی بخاریه خراب خاموش می شه و روشن شدنش به قول مادرت با خداست . عرق می ریزی و پنجره رو باز نمی کنی و باز هم سیگار می کشی.
دوستت در شب گذشته به تو گفته برای طرز تفکرت متاسف است و تو هم متاسفی برای خودت و زندگیت.
به هیچ کس علاقه ای نداری و از خانواده متنفری وانزجار داری از محیط و سیستم و کشورت . به حقت نرسیدی و هیچ گهی هم نمی تونی بخوری و تنها دوست این روزهات قرص های مسکن است که خوردنشان را از سر گرفته ای .
نظرات ()